تبليغاتX
پارازیت دل ... !

پارازیت دل ... !

و من بقدری اشک ریختم - که تو در دست های من خیس شدی ...

ابر خاکستري بي باران پوشانده
آسمان را يکسر
ابر خاکستري بي باران دلگير است
و سکوت تو پس پرده ي خاکستري سرد کدورت افسوس سخت دلگيرتر است
شوق بازآمدن سوي توام هست
اما
تلخي سرد کدورت در تو
پاي پوينده ي راهم بسته
ابر خاکستري بي باران
راه بر مرغ نگاهم بسته
واي ، باران
باران ؛
شيشه ي پنجره را باران شست
 از دل من اما
چه کسي نقش تو را خواهد شست ؟
آسمان سربي رنگ
 من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ
مي پرد مرغ نگاهم تا دور
واي ، باران
باران ؛

تو گل سرخ مني
تو گل ياسمني
تو چنان شبنم پاک سحري ؟
نه
از آن پاکتري
تو بهاري ؟
نه
بهاران از توست
از تو مي گيرد وام


باز کن پنجره را
تو اگر بازکني پنجره را
من نشان خواهم داد
به تو زيبايي را
بگذاز از زيور و آراستگي
من تو را با خود تا خانه ي خود خواهم برد
که در آن شکوت پيراستگي
چه صفايي دارد
آري از سادگيش
چون تراويدن مهتاب به شب
مهر از آن مي بارد
باز کن پنجره را


باز کن پنجره را
من تو را خواهم برد
به سر رود خروشان حيات
آب اين رود به سرچشمه نمي گردد باز
بهتر آنست که غفلت نکنيم از آغاز
باز کن پنجره را
صبح دميد
 چه شبي بود و چه فرخنده شبي
آن شب دور که چون خواب خوش از ديده پريد
کودک قلب من اين قصه ي شاد
از لبان تو شنيد :
”زندگي رويا نيست
زندگي زيبايي ست
مي توان
 بر درختي تهي از بار ، زدن پيوندي
مي توان در دل اين مزرعه ي خشک و تهي بذري ريخت
مي توان
از ميان فاصله ها را برداشت
 دل من با دل تو
هر دو بيزار از اين فاصله هاست “
قصه ي شيريني ست
کودک چشم من از قصه ي تو مي خوابد
قصه ي نغز تو از غصه تهي ست
باز هم قصه بگو
تا به آرامش دل
سر به دامان تو بگذارم و در خواب روم
گل به گل ، سنگ به سنگ اين دشت
يادگاران تو اند
رفته اي اينک و هر سبزه و سنگ
در تمام در و دشت
سوگواران تو اند
در دلم آرزوي آمدنت مي ميرد
رفته اي اينک ، اما ايا
باز برمي گردي ؟
چه تمناي محالي دارم
خنده ام مي گيرد
چه شبي بود و چه روزي افسوس
با شبان رازي بود
روزها شوري داشت
ما پرستوها را
از سر شاخه به بانگ هي ، هي
مي پرانديم در آغوش فضا
ما قناريها را
از درون قفس سرد رها مي کرديم
آرزو مي کردم
دشت سرشار ز سبرسبزي رويا ها را
من گمان مي کردم
دوستي همچون سروي سرسبز
چارفصلش همه آراستگي ست
من چه مي دانستم

هيبت باد زمستاني هست
من چه مي دانستم
سبزه مي پژمرد از بي آبي
سبزه يخ مي زند از سردي دي
من چه مي دانستم
دل هر کس دل نيست
قلبها ز آهن و سنگ
قلبها بي خبر از عاطفه اند
از دلم رست گياهي سرسبز
سر برآورد درختي شد نيرو بگرفت
برگ بر گردون سود
اين گياه سرسبز
اين بر آورده درخت اندوه
حاصل مهر تو بود
و چه روياهايي
که تباه گشت و گذشت
و چه پيوند صميميتها
که به آساني يک رشته گسست
چه اميدي ، چه اميد ؟
چه نهالي که نشاندم من و بي بر گرديد
دل من مي سوزد
که قناريها را پر بستند
و کبوترها را
آه کبوترها را
و چه اميد عظيمي به عبث انجاميد
در ميان من و تو فاصله هاست
گاه مي انديشم
مي تواني تو به لبخندي اين فاصله را برداري
تو توانايي بخشش داري
دستهاي تو توانايي آن را دارد
که مرا
زندگاني بخشد
چشمهاي تو به من مي بخشد
شور عشق و مستي
و تو چون مصرع شعري زيبا
سطر برجسته اي از زندگي من هستي
دفتر عمر مرا
با وجود تو شکوهي ديگر
رونقي ديگر هست
مي تواني تو به من
زندگاني بخشي
يا بگيري از من
آنچه را مي بخشي
من به بي ساماني
باد را مي مانم
من به سرگرداني
ابر را مي مانم
من به آراستگي خنديدم
من ژوليده به آراستگي خنديدم
سنگ طفلي ، اما
خواب نوشين کبوترها را در لانه مي آشفت
قصه ي بي سر و ساماني من
باد با برگ درختان مي گفت
باد با من مي گفت :
” چه تهيدستي مرد “
ابر باور مي کرد
من در ايينه رخ خود ديدم
و به تو حق دادم
آه مي بينم ، مي بينم
تو به اندازه ي تنهايي من خوشبختي
من به اندازه ي زيبايي تو غمگينم
چه اميد عبثي
من چه دارم که تو را در خور ؟
هيچ
من چه دارم که سزاوار تو ؟
هيچ
تو همه هستي من ، هستي من
تو همه زندگي من هستي
تو چه داري ؟
همه چيز
تو چه کم داري ؟ هيچ
بي تو در مي ابم
چون چناران کهن
از درون تلخي واريزم را
کاهش جان من اين شعر من است
آرزو مي کردم
که تو خواننده ي شعرم باشي
راستي شعر مرا مي خواني ؟
نه ، دريغا ، هرگز
باورم نيست که خواننده ي شعرم باشي
کاشکي شعر مرا مي خواندي
بي تو من چيستم ؟ ابر اندوه
بي تو سرگردانتر ، از پژواکم
در کوه
گرد بادم در دشت
برگ پاييزم ، در پنجه ي باد
بي تو سرگردانتر
از نسيم سحرم
از نسيم سحر سرگردان
بي سرو سامان
بي تو - اشکم
دردم
آهم
آشيان برده ز ياد
مرغ درمانده به شب گمراهم
بي تو خاکستر سردم ، خاموش
نتپد ديگر در سينه ي من ، دل با شوق
نه مرا بر لب ، بانگ شادي
نه خروش
بي تو ديو وحشت
هر زمان مي دردم
بي تو احساس من از زندگي بي بنياد
و اندر اين دوره بيدادگريها هر دم
کاستن
کاهيدن
کاهش جانم
کم
کم
 
تو مرا بدرقه مي کردي هنگام غروب
تو به من مي گفتي :
” صبح پاييز تو ، ناميمون بود ! “
من سفر مي کردم
و در آن تنگ غروب
ياد مي کردم از آن تلخي گفتارش در صادق صبح
دل من پر خون بود
در من اينک کوهي
سر برافراشته از ايمان است
من به هنگام شکوفايي گلها در دشت
باز برمي گردم
و صدا مي زنم :
” اي
باز کن پنجره را
باز کن پنجره را
در بگشا
که بهاران آمد
که شکفته گل سرخ
به گلستان آمد
باز کن پنجره را
که پرستو مي شويد در چشمه ي نور
که قناري مي خواند
مي خواند آواز سرور
 که : بهاران آمد
که شکفته گل سرخ به گلستان آمد “
سبز برگان درختان همه دنيا را
نشمرديم هنوز
من صدا مي زنم :
” باز کن پنجره ، باز آمده ام
من پس از رفتنها ، رفتنها ؛
با چه شور و چه شتاب
در دلم شوق تو ، کنون به نياز آمده ام “داستانها دارم
از دياران که سفر کردم و رفتم بي تو
از دياران که گذر کردم و رفتم بي تو
بي تو مي رفتم ، مي رفتن ، تنها ، تنها
وصبوري مرا
کوه تحسين مي کرد
من اگر سوي تو برمي گردم
دست من خالي نيست
کاروانهاي محبت با خويش
ارمغان آوردم
من به هنگام شکوفايي گلها در دشت
باز برخواهم گشت
تو به من مي خندي
من صدا مي زنم :
” اي با باز کن پنجره را “
پنجره را مي بندي
با من اکنون چه نشستنها ، خاموشيها
با تو کنون چه فراموشيهاست
چه کسي مي خواهد
من و تو ما نشويم
خانه اش ويران باد
من اگر ما نشوم ، تنهايم
تو اگر ما نشوي
خويشتني
از کجا که من و تو
شور يکپارچگي را در شرق
باز برپا نکنيم
از کجا که من و تو
مشت رسوايان را وا نکنيم
من اگر برخيزم
تو اگر برخيزي
همه برمي خيزند
من اگر بنشينم
تو اگر بنشيني
چه کسي برخيزد ؟
چه کسي با دشمن بستيزد ؟

حرف را بايد زد
درد را بايد گفت
سخن از مهر من و جور تو نيست
سخن از تو
متلاشي شدن دوستي است
و عبث بودن پندار سرورآور مهر
آشنايي با شور ؟
و جدايي با درد ؟
و نشستن در بهت فراموشي
يا غرق غرور ؟
سينه ام اينه اي ست
با غباري از غم
تو به لبخندي از اين اينه بزداي غبار

آه مگذار ، که دستان من آن
اعتمادي که به دستان تو دارد به فراموشيها بسپارد
آه مگذار که مرغان سپيد دستت
دست پر مهر مرا سرد و تهي بگذارد
من چه مي گويم ، آه
با تو کنون چه فراموشيها
با من کنون چه نشستها ، خاموشيهاست
تو مپندار که خاموشي من
هست برهان فراموشي من ...

+نوشته شده در شنبه هفتم آذر 1388ساعت20:12توسط ا-ل-ه-ا-م | |

 

دیشب ماریا اس داد بلافاصله بهش گفتم باید تا صبح برای آماده کردن کارم بیدار باشم

آخه میدونه که تا حالا نشده واسه کاری از خواب شیرینم بزنم و...

ماری جون گفت اگه تو بیداری پس منم تا خود صبح باهات بیدار میمونم وباهم میحرفیم

واااااای که چقد خوشحال شدم اینو شنیدم

تا خود صبح در حالی که خسته خسته بودم و شدیدا خوابمون میومد اس دادیم

رفیق یعنی این!!!

فردا صبحش (امروز صبح ) فقط خدا خدا میکردم استاد کارمو رد نکنه

وقتی استاد صدام زد کارامو با ترس و لرز بردم نشونش بدم

اول یه نگاهی انداخت

بعد کلی زیرو روش کرد

یه ایرادم گرفت و ... نمره گذاشت

به بهونه ی سوال دوباره  رفتم سر میزش و نمره مو دیدم

وااااااااااااااای

!!!! +A

باورم نمیشد

کارم بهترین کار کلاس شد. دیگه خسته نیستم

واای خدا جون اول از تو ممنونم بعدش از ماری جونم

چون اگه ماریا نبود من صدبار لالا کرده بودم ....

 

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388ساعت16:30توسط ا-ل-ه-ا-م | |

 

دیشب دلم گرفته بود

بارونو بهونه کردم که چرا بارون نمیاد

داشتم به دوستم که تهرانه اس میدادم و بغض عجیبی داشت گلومو فشار میداد

امروز دانشگاه بودم که خدارو شکر بعد مدت ها بارون اومد

داشتم از خوشحالی بال در می آوردم

خدا جونم ممنونم که انقد زود ..........

.........

شدیدا به کمک نیاز دارم ولی کسی نیست !!!

تا قبل از این دورو برم شلوغ بود همچین که فمیدن کمک میخوام همه گرفتار شدن

بازم شکرت خدا جون ...

+نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت18:29توسط ا-ل-ه-ا-م | |

 

 

جدل ها تا به این اندازه دوام نمی آوردند . اگر که تنها یک نفر مقصر بود.

لاروش -فرانسوی

+نوشته شده در شنبه چهارم مهر 1388ساعت19:38توسط ا-ل-ه-ا-م | |

 

 

              بطالتم بس، از امروز كار خواهم كرد...

+نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388ساعت0:22توسط ا-ل-ه-ا-م | |


ــ سخت يا آسون دارم عادت ميکنم


حالم از عادت کردن بهم ميخوره

ــ زياد زياد تا 3 ماه ديگه وجودمو تو اين شهر تحمل کنين !!!!!!!


ميرم واسه هميشه !!!!!!!!!!!!!!!

ــ دیروزم سه شنبه بود . نمیدونم چرا شاید سه شنبه هام نفرین شدن

ولی من همیشه منتظر سه شنبه هام . منتظر یه اتفاق

ــ عجب حال و هوایی داشت اعتکاف

به خودم گفته بودم اگه امسال نشد ...... !!!!

خداروشکر شد

ــ نمیدونم کی راست میگه کی دروغ

شایدم من زیادی بدبین شدم

شایدم واقعا راست میگه بدبخت !

ــ این روزا هم شاد شادم هم ناراحت

شادم واسه بعضی اتفاقات خوب و یکمی دوست داشتنی

ناراحتم واسه اینکه باید دل بکنم از دل بستگیام و برم

البته اگه باعث خوشحالی دیگران میشه پس ....

ــ اصلا دوس ندارم برم تو آینده

چون آینده مو تو اون شهر دوست ندارم

ــ وای خدا چقد حرف دارم واسه گفتن

ولی نمیدونم چرا تا بهت نزدیک میشم حرفام چیزی جز سکوت نیست

خیلی سخته تشنه دیدار و رسیدن باشی واسه خواستن

وقتی بهش برسی هیچی نخوای !!!

تو سه روز اعتکاف هیچی نخواستم

واااااااااااای خدا !!!


 

مهربانی را اگر قسمت کنیم من یقین دارم به ما هم میرسد

آدمی گر ایستد بر بام عشق دستهایش تا خدا هم میرسد

 

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388ساعت19:3توسط ا-ل-ه-ا-م | |

 

دیشب نشسته بودم لبه ی پنجره

رو به حیاط کوچیک و باریک ولی دوس داشتنی خونه ی چهار نفره

به سختی خودمو نگه داشته بودم

باد ملایمی با چادر نمازم که دور خودم پیچونده بودم بازی میکرد

صدای موزیک بی کلام تو گوشم ...

فکر و خیال ...

شاید یه ساعتی نشستمو فقط فکر کردم

فقط به خودم فکر کردم

فکر و خیال داره خدمو از خودم جدا میکنه

گاهی گلوم از بغض میسوزه

فقط بغض ...

گریه دیگه چاره ساز نیست

دیگه اشک آتیش دلمو خاموش نمیکنه

کاش خدا....................

.......

خدایاااا...

خدایا فردامو از امروزم بهتر کن !

 

ــــــــــــــــــ روبروی پنجره یه دیوار بلند هست واقعا نمیدونم اون شب به چی نگاه  میکردم ـــــــــــــــــــ

 

+نوشته شده در دوشنبه یکم تیر 1388ساعت17:21توسط ا-ل-ه-ا-م | |

 

... گفت : اگه خوب بود با یادش زندگی کن در سکوت !!!

اگه زخم خوردی دم نزن !!!

فقط فکر کردم

....

     با یادت زندگی میکنم در سکوت !!!

   

+نوشته شده در یکشنبه هفدهم خرداد 1388ساعت18:55توسط ا-ل-ه-ا-م | |

 

هنوزم تو شب هات اگه ماهو داری

من اون ماهو دادم به تو یادگاری !!!

+نوشته شده در یکشنبه سوم خرداد 1388ساعت17:57توسط ا-ل-ه-ا-م | |

 

آری ...

چه زیباست نوشتن وقتی میدانی او میخواند,

چه زیباست سرودن وقتی میدانی او میشنود,

چه زیباست دیوانگی برای او وقتی میدانی او میبیند ...

+نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388ساعت11:49توسط ا-ل-ه-ا-م | |

 

پنج شنبه ساعت ۹ شب رسیدم ترمینال

بابام و دیدم که داره با چشم دنبالم میگرده

خوشحال شدم رفتم پیشش بوسیدمشو سوار ماشین شدیم و خونه ...

 

دیروز دوستم زنگید

گفت بریم نمایشگاه کتاب

بعداز کلی حرف و ... قرار شد اول بریم دانشگاشون (شهید بهشتی )

و بعد از اونجا بریم نمایشگاه

روز جالبی بود

صبح ساعت ۸ رفتم سر ایستگاه

دوستمو بعد ۳ ماه و اندی دیدم

خیلی خوشحال بودم

۲ ساعتی که تو راه بودیم و از اول تا آخر حرفیدیم

کلاس.نمایشگاه.کلاس ( سایت )

همش تو راه بودیم

تو نمایشگاه دوستم زنگید که کجایی دارم میام ببینمت ...

رفتیم ایستگاه مترو بعد کلی درد سر پیداش کردیم

سپیده دیرش شده بود

اصرار داشت دوباره باهم بریم دانشگاشون.

واسه همین با الهه خداحافظی کردم و کلی شرمنش شدم

 

الان که دارم می نویسم سایت دانشگاه شهید بهشتی هستم

الاف و بیکار

منتظرم تا کلاس سپیده جون تموم شه و برم دنبال کار و زندگیم

 

 ساعت ۷ میرسم خونه

از اونجا باید برم یکی دیگه از بچه ها رو ببینم

قول دادم باید سر قولم بمونم

 

خیلی خیلی خیلی خسته ام

ولی ...

یه جورایی احساس میکنم حالم خیلی خوبه  !!!

 

خدا جونم کمکم کن همیشه مثل امروز شاد باشم

 

+نوشته شده در شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388ساعت16:50توسط ا-ل-ه-ا-م | |

 

سلام . حسینم . اگه گفتی فردا چه روزیه ؟

اگه میخوای بدونی برو پایین

.

.

.

.

.

.

.

فردا  تولدمه !!!

دیروز دانشگاه آبجی بودم تا اسمسو خوندم نیشم باز شد

استاد ازم پرسید :شما مال این کلاسی؟

ـ نه استاد . مهمونم !

استاد:چه کلاسی داری؟

ـ من اصلا مال این دانشگاه نیستم

و ... ( از این گیرا دیگه )

بگذریم ...!

امروز بهترین روزمه .

چون روز تولد بهترینمه!!!

وای داداشی امروز چقد مهمون داری ! چقد سرت شلوغه !!!

خوش بحالت . کاش منم بودم !

سپردم هواتو داشته باشن

داداشی جونم هرطور شده خودمو می رسونم

حتی شده با دو هفته تاخیر

ولی میام تا هدیه تولدتو  دو دستی تقدیمت کنم  عزیز دلم

خدا جونم ازت بابات تنها هیجان خونواده ممنونم

خدا جون خیلی مواظبش باش   

+نوشته شده در شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388ساعت12:17توسط ا-ل-ه-ا-م | |

مپرسید

ای سبکباران

مپرسید

که این دیوانه ی از خود بدر کیست؟

چه گویم؟

از که گویم؟

با که گویم ؟

که این دیوانه را از خود خبر نیست !!!

+نوشته شده در شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388ساعت12:14توسط ا-ل-ه-ا-م | |

 

از دست شمس!!!

به خدا روانی شدم

چند وقت پیش بچه ها تونولیته زده بودن " من که کارایی که میگه انجام نمیدم "

ترم بالاییا دستشون دیده بودن پرسیده بودن ترم چندی هستین؟؟؟

ترم  ۳ ؟

گفته بودن شمس گفته انجام بدیم.

ترم بالایی هام گفته بودن وااای اینا که کار بچه های ترم سه اس !!!

 

میترسم شمس منو بندازه فقط منو

آخه بد جوری رو من کلید کرده

نمیدونم خوبه یا بد

خیلی حواسش به کارامه

رو کارای من حساس تره

چون همون جلسه اول خیلی بلبل زبونی کردم

جلسه پیش کل کلاسو از ۸ صبح تا ۳ بیرون نرفتم

اومد بالا سرم گفت خسته شدی ؟

گفتم :زیاد !

گفت برو بیرون آنتراک

دوتا از بچه ها رو برداشتم سه تایی رفتیم بیرون ۴۵ دقیقه آنتراکتا اون باشه دیگه پیشنهاد نده

خدایاااااااااااااااااااااا

سایه ی شمسو از سر ما کم کن !!!

داره رسمونو میکشه

نه من .همه ی بچه ها بریدن!

دارم به انصراف فکر میکنم !!!!!!!!!

استاد شمس !

اگه میدونستی شبا چیا میبینم دیگه این کارارو با ما نمیکردی !

 

+نوشته شده در سه شنبه هشتم اردیبهشت 1388ساعت11:31توسط ا-ل-ه-ا-م | |

 

این روزا همش خواب بد میبینم

خیلی بد!

رشته ی پر استرسیه

منم که مشغله ی ذهنیم کم نیس

دارم داغون میشم "کم کم "

خدا خودت همه چیو جورش کن !

+نوشته شده در شنبه پنجم اردیبهشت 1388ساعت12:12توسط ا-ل-ه-ا-م | |

 

جمعه ی دو هفته پیش تهران بودم

باخبر شدم بچه ها با استاد هندسه رفتن کوه

چه کوهی!!!!

اولا ازش خیلی خوشم میومد

اگه میگفت بمیر میمردم

یه استاد با ده من ریش سفید

با یه لباس سفید ساده ی ساده ی ساده

با صدایی آروم و دلنشین

و عاشق شعر  که هر دو دقیقه یه بار یه شعر سپید میخونه

استاد پایین کوه دستشو دراز کرده به سمت دخترا

بچه ها دس ندادن

ولی آخر سر مجبور شدن با استاد دست بدن

حالا تو کوه چه خبرا بود بماند

وقتی اینا رو شنیدم واقعا واسه همه دانشجوها متاسف شدن که استادایی دارن

ایشون حرفاشون رو بچه ها خیلی تاثیر داره

وای از اون روزی که یه حرف بی منطق بزنه و بچه ها قبول کنن

دیروزم بساط کوه بود و کوه نوردی و ...

خیلی دوس داشتم برم

ولی چون چیزای خوبی نشنیده بودم نرفتم

حاشیه:

ـ ببخشید اگه سر در نیوردین

اصل مطلب این بود که به هیشکی اعتماد نکنین

 

 

+نوشته شده در شنبه پنجم اردیبهشت 1388ساعت12:5توسط ا-ل-ه-ا-م | |

 

دلم تنگه ...

تنگ همه چیز و همه کس ....!!!

همین ...!!!!!!!!!!!!!!!!!!

+نوشته شده در پنجشنبه بیستم فروردین 1388ساعت17:4توسط ا-ل-ه-ا-م | |